تبلیغات
روستای دهمیان كوهسرخ - مطالب علماوصلحا
 
روستای دهمیان كوهسرخ
به وبلاگ روستای کوهستانی دهمیان خوش آمدید.
جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمدرضا
صفات دوست خوب «ایمانی» 
آیت الله مجتهدی تهرانی در حدیثی از امام صادق علیه السلام در مورد دوست خوب میفرمایند:
وسائل الشیعه: «قَالَ الصادق علیه اسلام اخْتَبِرُوا إِخْوَانَکُمْ بِخَصْلَتَیْنِ فَإِنْ کَانَتَا فِیهِمْ وَ إِلَّا فَاعْزُبْ ثُمَّ اعْزُبْ ثُمَّ اعْزُبْ»1
رفقای خود را به دو چیز امتحان کنید ؛ اگر این دو خصلت در آنها هست رفیق باشید ، اگر نبود از آنها دوری کنید ،دوری کنید.
حضرت دو مرتبه میفرماید دوری کنید.
اول مُحَافَظَةٍ عَلَی الصَّلَوَاتِ فِی مَوَاقِیتِهَا
ببین این رفیقت اول وقت مقید به نماز هست یا داره کاسبی میکنه؟ یا مباحثه میکند؟

دوم وَ الْبِرِّ بِالْإِخْوَانِ فِی الْعُسْرِ وَ الْیُسْر
در موقع داری و نداری خوبی میکنه به دوستان ؛ تا میبینه رفیقش میخواد دختر عروس کنه فوری میره یک قالی ماشینی میگیره میاره دم خونش ، یا میبینه چک هاش عقب افتاده میگه غصه نخور من میدم حالا بعدها بهم بده.
ولی اونی که همین جور بیر بیر نگاه میکنه؟ میبینه همسایه پول نداره دوسیر گوشت بخره ،با این همه ثروت نمیره یک کیلو گوشت بخره بده.
با این همه ثروت نم پس نمیده ، اینا نه بو دارن نه خاصیت ، خوب به چه درد میخورن!
نه دنیا دارن نه آخرت.
با کسانی که کمک به فقرا نمیکنند رفیق نشید.
____________________________________________________________________________
1.قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اخْتَبِرُوا إِخْوَانَکُمْ بِخَصْلَتَیْنِ فَإِنْ کَانَتَا فِیهِمْ وَ إِلَّا فَاعْزُبْ ثُمَّ اعْزُبْ ثُمَّ اعْزُبْ مُحَافَظَةٍ عَلَی الصَّلَوَاتِ فِی مَوَاقِیتِهَا وَ الْبِرِّ بِالْإِخْوَانِ فِی الْعُسْرِ وَ الْیُسْر
وسائل الشیعه ،شیخ حر عاملی : جلد 12 صفحه 148
كافی ، محمد بن یعقوب كلینی : جلد 2 صفحه 672 حدیث 7




نوع مطلب : علماوصلحا، اجتماعی، 
برچسب ها : صفات دوست خوب «ایمانی»، دوست خوب «ایمانی»، امام صادق علیه السلام، دوست خوب، آیت الله مجتهدی تهرانی،
لینک های مرتبط : دوست خوب،


نارضایتی مادر

حکم اعدام چند نفر از جمله جوانی صادر شده‌ بود، بستگان او نزد شیخ می‌روند و با التماس چاره‌ای می‌جویند، شیخ می‌گوید: «گرفتار مادرش است.»

نزد مادر وی رفتند، مادر گفت: هر چه دعا می‌کنم بی نتیجه است. گفتند: جناب شیخ فرموده: «شما از او دلگیر هستید». گفت: درست است پسرم تازه ازدواج کرده بود، روزی پس از صرف غذا سفره را جمع کردم و ظرفها را در سینی گذاشتم، به عروسم دادم تا به آشپزخانه ببرد، پسرم سینی را از دست او گرفت و به من گفت: برای شما کنیز نیاورده‌ام! سرانجام مادر رضایت داد و برای رهایی فرزندش دعا کرد. روز بعد اعلام کردند: اشتباه شده، و آن جوان آزاد شد.

.

نارضایتی پدر

جناب شیخ گاه به بعضی از افراد اجازه حضور در جلسه‌های خود را نمی‌داد و یا شرطی برای آن می‌گذاشت. یکی از ارادتمندان شیخ که قریب بیست سال با ایشان بود آغاز ارتباط خود با شیخ را این گونه تعریف می‌کند: در آغاز هرچه تلاش می‌کردم که به محضر او راه پیدا کنم اجازه نمی‌داد تا این که یک روز در مسجد جامع ایشان را دیدم، پس از سلام و احوال پرسی گفتم: چرا مرا در جلسات خود راه نمی‌دهید؟ فرمودند: «اول پدرت را از خود، راضی کن بعد با شما صحبت می‌کنم.» شب به منزل رفـتم و به دست و پای پدرم افتادم و با اصرار و التماس از او خواستم که مرا ببخشد. پدرم که از این صحنه شگفت زده شده بود پرسید: چه شده؟ گفتم: شما کار نداشته باشید، من نفهمیدم، مرا ببخشید و ... بالأخره پدرم را از خود راضی کردم.

فردا صبح به منزل جناب شیخ رفتم، تا مرا دید فرمود: «بارک الله! خوب آمدی، حالا پهلوی من بنشین.» از آن زمان، که بعد از جنگ جهانی دوم بود تا موقع فوت، با ایشان بودم.






نوع مطلب : علماوصلحا، 
برچسب ها : شیخ رجبعلی خیاط، نارضایتی پدر ومادر، کاشف اسرارحقیقت، بندگی،
لینک های مرتبط :


فـتح بـــاب برای آیت الله قاضی

آیت الله قاضی همیشه نماز مغرب و عشاء را، در حرمین شرفین امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) به جا می آورد، یکبار چون به حرم حضرت ابوالفضل (ع) می رسد، با خود می اندیشد که تا به حال در مدت این چهل سال هیچ چیز از عالم معنا برایم ظهور نکرده، هر چه دارم به عنایت خدا و به برکت ثبات است.

در راه، سیّد ترک زبانی که دیوانه است، به طرف او می دود و می گوید؛ سیّد علی، سیّد علی، امروز مرجع اولیاء در تمام دنیا حضرت ابوالفضل (ع) هستند، و او آن قدر سر در گریبان است که متوجه نمی شود آن سید چه می گوید! به حرم حضرت ابوالفضل(ع) می رود. اذن دخول و زیارت و نماز زیارت می خواند و می خواهد که مشغول نماز مغرب شود.

آیت الله نجابت می گوید: «تکبیره الاحرام را که گفـت، می بیند که وضع در اطراف حرم حضرت ابوالفضل(ع) به طور کلی عوض می شود، آن گونه که نه چشمی تا به حال دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب بشری خطور کرده است. قرائت را کمی نگه می دارد تا وضع تخفیف یابد و بعد دوباره نماز را ادامه می دهد، مستحبات را کم می کند و نماز را سریع تر از همیشه به پایان می رساند. به حرم امام حسین(ع) نمی رود و به دنبال جایی خلوت به خانه رفـته و برای این که با اهل منزل هم برخورد نکند به پشت بام می رود. آن جا دراز می کشد و دوباره آن حال می آید و بیشتر می ماند. تا اهل منزل سینی چای را می آورد، آن حال می رود. نماز عشاء را می خواند و دوباره آن وضع بر می گردد؛ چیزی که تا به حال حتی به گفـته خودش یک ذره اش را هم ندیده است و حالا که دیده، نه می تواند در بدن بماند و نه می تواند بیرون بیاید. دوباره که شام را می آوردند، آن حال قطع می شود و نیمه شب دوباره بر می گردد و مدت بیشتری طول می کشد.» آری و بالاخره درهای آسمان برایش گشوده و فـتح باب می شود. می گوید:

«آن چه را می خواستم، تماماً بدست آوردم و امام حسین(ع) در را به رویم گشود. ابن فارض یک قصیده تائیه برای استادش گفـته؛ من هم یک قصیده برای امام حسین(ع) گفـته ام نمره یک! که کار مرا ایشان درست کرد و در غیب را برایم باز کرد.»





نوع مطلب : علماوصلحا، 
برچسب ها : حضرت آیت اله سید علی قاضی، کرامت، داستان، حضرت ابوالفضل (ع)،
لینک های مرتبط : اسراری شگفت از بندگی،


خاطره ای جالب از نفرین همسر علامه

سید محمد حسن قاضی داستان را چنین تعریف کردند که: ما یک مادری داشتیم، خدا بیامرزدش، کفش هایمان را که می کندیم و می رفـتیم توی کوچه بازی می کردیم، مادر می گفـت نروید، پا برهنه می دوید توی کوچه، بازی می کنید و می آیید داخل رختخواب می خوابید و رختخواب کثیف می شود. مرحوم قاضی می گفـت: نه، بروید چه اشکالی دارد و این همیشه یک گفـتگویی در خانه ما بود، که قاضی می گفـت بگذار بروند بازی کنند و مادر می گفـت: که این طوری رختخواب ها کثیف می شود.

یکی از روزها که وقت مغرب بود، مادر نشسته بود رو به قبله و مهیای نماز مغرب و عشاء بود، من هم وارد خانه شدم، از مکتب می آمدم، کفش ها را از پا کندم که بروم کوچه بازی کنم. مادر گفـت: محمد رفـتی! عقرب بیاد پایت را بزند! ما گوش ندادیم و رفـتیم و همین که پایم را گذاشتم توی کوچه، یک عقرب پایـم را زد.

 بعد من آمدم خانه گریه کردم. یکدفعه آقای قاضی آمد و گفـت: محمد چی شده؟ خواهری دارم که دو سال از من بزرگتر است و الان در مشهد ساکن است، او آمد و گفـت: مادر گفـت نرو تو کوچه، محمد گوش نداد، رفـت و عقرب پایش را نیش زد! آقای قاضی به مادر گفـت: تو بچه را نفرین کردی؟ حالا که این است من هم این کار را می کنم، انگشت دوم پایم را فشار داد و خوب شد!





نوع مطلب : علماوصلحا، اجتماعی، 
برچسب ها : حضرت آیت اله سید علی قاضی، عقرب، کرامت، داستان، نفرین مادر،
لینک های مرتبط : اسراری شگفت از بندگی،




درباره وبلاگ

تصویری زیبا از روستای دهمیان

راه اندازی وبلاگ: 1390/11/14.

کپی با ذکر منبع مجاز است.

خوش امدید......

ازنظردادن فراموش نكنید!!!!!

مدیر وبلاگ : محمدرضا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

ابزار تلگرام